
xa0 شب جمعه است.دارند سه نفری دعای کمیل می خوانند. در فکر اینم که طهارتی نو بجا بیاورم و از این شب بهره ببرم و از غافله عشاق جا نمانم. دلتنگم. آه سردی مثل باد به آتش درون سینه ام می وزد. ناگاه این شعر به ذهنم می آید: آه سرد من گیرد دامن تو را... کردی جفا دیگر مکن. یاد حافظ می افتم و به سراغش می روم: شماتت نمی کنم تو را حافظ! من و تو بی گناهیم. ممنون که بجای طعنه با وعده های خیالی تسلی می دهی. ...
ادامه مطلب
xa0 (00:54:24 16/11/1391):از سکوتم بترسوقتي که ساکـــت مي شوملابـد همه ي درد دل هايم را بـرده ام پيش خــــدا .....! برگی از خاطرات یک شکارچی......
ادامه مطلب