شب جمعه است.
دارند سه نفری دعای کمیل می خوانند.
در فکر اینم که طهارتی نو بجا بیاورم و از این شب بهره ببرم و از غافله عشاق جا نمانم.
دلتنگم.
آه سردی مثل باد به آتش درون سینه ام می وزد. ناگاه این شعر به ذهنم می آید:
آه سرد من گیرد دامن تو را...
کردی جفا دیگر مکن.
یاد حافظ می افتم و به سراغش می روم:

شماتت نمی کنم تو را حافظ! من و تو بی گناهیم. ممنون که بجای طعنه
با وعده های خیالی تسلی می دهی.
شمیم شهید...ما را در سایت شمیم شهید دنبال میکنید
برچسب: سرد,
نویسنده:
بازدید: 168